
همه چیز شبیه روز بعد از مستی بود.تلخ، کشدار، با دردی که اشتباهی به جای افتادن توی سرم، به قلبم زده بود... من هیچ وقت توی زندگی ام لبی تر نکرده xa0بودم اما میدانستم آدمهای سرخوشِ مست، فردای عیش و خوشی چه روز بدی را از سر میگذرانند. حالا همه چیز شبیه روز بعد از مستی بود و من با دردی که توی قلبم افتاده بود سعی میکردم به بخشهای خوب ماجرا فکر کنم و واقعیت تلخ و کشدار امروز را از یادم ببرم. واقعیت این بود که من و تو دیر بهم رسیدیم. اشتباه بود که توی 29 سالگی عاشقت باشم. تو را انگار خدا افریده بود برای...
ادامه مطلب
تکلیفم با خودم معلوم نیست. میروم کلاس خطاطی و از شب xa0قبل به این فکر میکنم کاش می آمد دم انجمن خوشنویسان منتظرم میماند که وقتی از ماشین پیاده میشوم ببینمش. کاش می آمد و می گفت دلتنگم بوده و راه و نشانی به جز اینجا به ذهنش نرسیده که به انتظارم بنشیند. شب قبل از کلاس خطاطی به همه اینها فکر میکنم و با خودم مرور میکنم اگر من را بلد بود باید این کار را بکند. جواب رد داده ام به پیشنهادش و در ادامه هم گفته ام قضیه نباید کش پیدا کند اما نمیدانم چرا با همه این حرفها منتظرم. منتظر یک اتفاق خوب که ثابت کن...
ادامه مطلب